به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از عصر ایذه:از پله ها به سختی بالا می آمد، سمت چپ و راست بازوهایش را دو مرد قوی هیکل به دوش میکشید، یکی از آنها که نقی نام داشت باصدایی بلند شروع به نصیحت کردن نمود که چند بار متذکر شدم به خاطر فروش نرفتن کتاب به روح و جسمت استرس وارد نکن! ولی به گوش شما فرو نرفت که نرفت.
مرد سمت راستی که سعید نام داشت گفت: دنیا ارزش این غم و غصه ها راندارد، کاظم بیهوده روح و جسمش را درگیر نوشته هایش میسازد
چند بار به او گفتم: ساندویچی محل، همان مشهدی الله مراد که یکی از موفق ترین و مشهورترین افراد ساکن محله مان به شمار میرود، او از کودکی به جای اینکه خودش را درگیر درس و مشق و کتاب و مدرسه نماید، کسب و کار پدرش را ادامه داد و اکنون یکی از مشاهیر محله است.
کاظم که وضع نامناسبی داشت گفت: شما به ساندویچ فروشی که فقط ساندویچ می پیچد لقب مشاهیر میدهید؟! این خطاب درست است؟
سعید که عصبانی شده بود گفت: بله من واضح می بینم که همه یک جورایی آوازهی الله مراد را شنیده اند
نقی که با کمک سعید توانسته بود کاظم را بالای پله برساند نفس عمیقی کشید و گفت: چه عرض کنم همین فیض ا…کار آزاد خودمان هم کلی صاحب نام است اگر مسئولین صدا و سیما برای ضبط برنامه به شهر ما بیایند بی شک مردم ایشان رابه عنوان شخص فهیم و اجتماعی و کارآمد معرفی میکنند.
ولی کاظم نویسندهی گمنام، برای مردم این شهر واژهی عجیب و غریبی به نظر میرسد.
راستی در شهرمان چند نفر کاظم را میشناسند ؟ چند نفر از کتابفروشیها حاضر به فروش آثارش شدهاند؟ صاحبین کتابفروشی ها میگویند کتاب مشتری ندارد،
ریزش باران چند بار به کتابهای موجود صدمه وارد کرده و ما را شرمنده نویسنده هایی نموده که کتابهایشان را با تخفیف60درصد نزد ما امانت گذاشته بودند.
بعضاً میگفتند: تنها کاری که نه تنها سود ندارد بلکه با کلی ضرر و زیان همراه هست همین شغل نویسندگی است و اکثر کتابفروشی ها میخواستند شغلشان را عوض کنند چون معتقد بودند بازار کتاب کساد است.
نقی گفت: من هم با نظرتان موافقم، همانطوریکه فیض الله معتاد و بی سواد و چند زنه کدخدایی میکند دکهی سر چهار راه هم که مرکز فروش انواع و اقسام مواد مخدر به شمار میرود تعداد زیادی حامی جذب خویش ساخته است.
عروسی دخترش یادتان هست همهی شهر کادو به دست صف کشیده بودند راستی پسرش که هر سال تجدید می آورد و بیش فعال بود توانست بخاطر شغل پدرش آراء زیادی را به خود اختصاص دهد و یکی از اعضای شورای شهر بشود.
بله شهر ما همان شهری است که کتابهای نویسندهی خوبی چون کاظم را جلوی گاوهای شط میاندازند تا از روی نفهمی نشخوار کنند یا روبروی درب ورود و خروج مصلی در میان هزاران آثار دیگر چوب حراج بخورند، اغلب مشتری پر پا قرصشان علی کرم بقال است که برای پیچاندن و لفاف فروش تخمه استفاده میکند.
دیروز با چشم خودم شاهد بودم خاله گلنساء برای شعله ور کردن زغالها از صفحات کتاب مایه گذاشته بود او میگفت: چیز بی ارزشتری دم دستم نبود!
کاظم که معدهاش از شنیدن این حرفها بیشتر درد گرفته بود گفت: البته تعدادی از دوستان هنوز برای کتاب اهمیت قائلند ولی آنها هم از گرانی کتاب شکایت دارند و یا از عرضهی ناعادلانه…
کاش کسی برای نویسندگان کاری میکرد
آقای نوروزی بهدلیل همکاری نکردن عوامل چاپ و فروش مجبور شد تیراژ کتابش را خودش بفروشد و به تمام شهرها قدم نهاد فکر نکنم برای ارزش مادی تیراژ کتابش این همه مشقت کشید فقط برای انتقال افکارش بود.
کاش نویسندهها بنام می شدند، واقعاً چند نویسندهی گمنام داریم؟
چه شبها که تا صبح بیدار نشسته و کاغذ پاره کردهام، بلکه چند سطری را برای مجوز مهیا نمایم!؟
چه روزها که از شرکت در مراسم و مجالس بخاطر ضیق وقت صرفه نظر کردم، چشم هایم که دیگر مثل قدیم بینایی ندارند، کمرم که احتیاج مبرم به عمل دارد و الان هم که بخاطر لمس و درک غم و غصههای پی در پی محکوم به عصبی بودن هستم !
بله، دکهی سر چهار راه فروشنده ی مواد است و فیض ا… مصرف کننده، ساندویچ فروش هم به دلیل اینکه فست فود ارائه میدهد شهرهی عام و خاص شده است
پس این وسط نوشته های من حاصلی چون عصبی کردن تمام دستگاه گوارشم ندارند
در همین موقع خانم چاقی که گونه های قرمز و برجسته ای داشت به آرامی از پله بالا آمد دو تا از دختربچه هایش را همراه خویش ساخته بود، کیفش را باز نمود و کلی پفک و چیپس به خورد بچه ها یش داد، خودش هم گه گاهی شریکشان میشد در حالی که با دستمال، رنگ نارنجی حاصل از پفک را از روی لب هایش پاک میکرد، یکی از بچه هایش گفت: مامان ستاره، آموزگار گفته که فردا دو تا کتاب داستان از کتابفروشی تهیه کنید، آخر کلاس ما بیست نفر است روی هم چهل کتاب متنوع خواهیم داشت که هر روز یکی برای ما میخواند.
ستاره که عصبانی شده بود پاکت چیپس و پفک را روی زمین انداخت و گفت: معلمتان غلط کرده!! مگر سر گنج نشسته ام هر دفعه یک سفارش میدهد ! من فردا شخصاً به مدرسه می آیم و برای همیشه حقشان را کف دستشان میگذارم!
چند نفر دیگر هم با او هم عقیده و هم صدا شدند و گفتند: بله کار خوبی میکنید ما از پس زندگی خودمان برنمی آییم چه توقعاتی
خانمی دیگر باصدای بلند که گویی طلبکار باشد و تند تند آدامس میجوید گفت: گل گفتید، دختر بیچاره ی من بخاطر نیم نمره مجبور شد یک سال تحصیلی تکراری را بر دوش بکشد، این آدمهای درس خوانده چقدر ادعا دارند همین سحر خانم که الان نویسنده و استخدام آموزش پرورش است، پدرش رفتگر محله ی ما بود، وقتی که غیبت میکنیم در جمع ما شرکت نمیکند ، وقتی درب خانه می نشینیم در جمع ماحضور پیدا نمیکند، شوهرش را سرصف نانوا میفرستد، اینقدر خودش را دست بالا فرض کرده که هرگز کار و کمکی از کسی طلب نمیکند ، برای همین تنها مانده است.
به نظر من نویسندهی این کتابها آدمهای بیکار و سرتا پا اشتباهی هستند که عقده هایشان را در پس سطور ریز و درشت پنهان کرده اند، لطفاً برای فرزندانتان ضروریات را تهیه نمایید.
دیگر نوبت کاظم رسیده بود، برعکس بقیه ی بیماران کاظم درب اتاق پزشک را بست، یک مرتبه اجتماع حاضر در سالن انتظار شروع به خندیدن کرد.
مردی که تند تند چشمک میزد و نمیتوانست چشمانش را مهار کند گفت: میترسید درد و دلهایش را بشنویم آخر درد و دلهای یک نویسنده زیاد است هزینه ی چاپ، هزینه ی کاغذ، هزینه ی شب نخوابی و . . . در آخر روی دست خودش ماندن …
مرد دیگری که کفشهایش نشان میداد مدتها واکس به خود ندیده اند گفت: هر چه بلا سرشان بیاید خوب آمده و باز همگی باهم خندیدند
پزشک بعد از معاینات فراوان با کمی مکث به کاظم گفت: بیماری شما عصبی است، اعصاب شما، معده و روده را هم درگیر ساخته است، تا زمانی که احساس را در خود مهار نکنید و بعضاً مثل سیب زمینی نشوید امید از دارو و پزشک امری محال بنظر میرسد
و کاظم در حالیکه میدانست این درد را هرگز از دست نخواهد داد و باید به فکر مدارا کردن با دردش باشد با کمک سعید و نقی از پلکان مطب پایین آمد.
به قلم: #سارا_محمدی_نوترکی
برچسب:
نویسنده: استخدام کار